بهمن ۲۱ ۱۳۹۰

Sokak

-

Ağaçlıklı bir yoldayım

Denize bakar odam

Çocuklar yollarda oynarlar

Tren geçer uzaklardan

-

Sorsan herkes tanır beni

Şu hep aşık olanlardan

Kış vardır, yaz bazen anlarsın

Yoldaki yapraklardan

-

Hemen girince soldan 3. sokak

Hemen gir o dar yoldan 3. sokak

Fakat; bulamayacaksın , bulamayacaksın

Anlamayıp da beni bulamayacaksın

Anlamadın ki beni bulamayacaksın

-

Tam karşımda bir park var

Çiçekler ve anılar

Sevgili oturmuş bir salıncak

Bir yakın, benden bir uzak

-

Olanlara inanma

Bu gittiğin çıkmaz sokak

Kalbini dinle kendini bırak

Çok daha iyi olacaksın

-
Fergan Mirkelam
-

18:30 – 21 بهمن ۹۰


آبان ۱ ۱۳۹۰

نمان

-

چگونه می توانم چراغ خاموش حیاط خلوتم را

با آتش تو روشن کنم؟

بگذار این وجود نحیف در تاریکی خلوت خیال خود

در خواب آرام ، بماند؛

فروغ گفته بود [ چراغهای رابطه تاریک اند. ]!

مرا بگو که باور نکردم!

نه!،

این تاریکی از آن من نیست!

جفت بی رقیبتان مرا تا ورطه خاموشی کشانید!

خودش را تنها که دید،

بی رقیب!.

!

من؟

من را که اعتراضی نیست!

اگر این تاریکی شفاعت من

برای رسیدن به بارگاه قدسی ترین همدم تنهاییم خواهد بود،

بگذار بماند!

این تاریکی را روشنی ایست

باور کن!

باورم کن

و

نمان!

-

۰۰:۰۷ – ۱ آبان ۹۰ – حمید جولایی


مهر ۱۹ ۱۳۹۰

نبرد دوباره

-

زره فولادین بر تن کرده ام

دوباره نبرد میان عقل و احساس!

ستیز میان من و من!

مهم نیست کدام فاتح است

در هر حال من خواهم باخت!.

-

۰۶:۴۵ – ۱۹ مهر ۹۰ – حمید جولایی


مهر ۱۵ ۱۳۹۰

نه من ، نه تو

-

دیگر نه منم ، نه تو

فراموشم کن!

ای خاطرات رخ نداده ی زندگی

دستانم می لرزد

می ترسم!

در هراسم!

می ترسم رخ داده باشد

و من بی هوا از کنارشان گذر کرده باشم!

هراس من باری بر آن است

که مبادا خاطراتم را ندیده باشم!

و دیگر چیزی برای رخ دادن نمانده باشد!

ترسم از جدایی تو از من نیست

هراسم از طلاق من از من است

که مرا عروج از من می باید برای خروج از تو!

-

۰۰:۰۷ – ۱۵ مهر ۹۰ – حمید جولایی


اردیبهشت ۱۲ ۱۳۹۰

سکوت

تو خود همه ی سکوت لغاتم را خوانده ای!

.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.::.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.::.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.::.:.:.:.:.:.:.:.:

.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.::.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.::.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.::.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.::.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.::.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.::.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.::.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:

دستم را بگیر عصای سفیدم باش!

حروف برجسته اوراق هستی ام را ساخته ای

نوک انگشتانم فراز و فرود وجودت را ازبر است.

-

۰۲:۳۰ – ۱۲ اردیبهشت ۹۰ – حمید جولایی


اسفند ۱۰ ۱۳۸۹

شوکران هر شب

به کدامین جرم به باران سنگمان بسته اید؟

و کدامین فتوا به مرگمان نماز را واجب است؟

مگر جرم مان را ورایی از خواندن آیتی به عشق

بر کتابِ رویشِ ما شدن ، بوده است؟

می دانم،

این حدیث که بر تو فریاد کرده اند را پایه ای نیست.

ما نیز زان شوکران نوشیده ام

و من زنده ام!

فراموش کن طعم تلخ جام زهر

واژه گان خاطره را

سُراهی را بر گیر از مجمرِ باده گردانِ دو عالم ،

و به اثبات رسان که زمین به دور تو می گردد

و برای تو!

-

۰۳:۲۳ – ۱۰ اسفند ۸۹ – حمید جولایی


بهمن ۲۴ ۱۳۸۹

خیانت

تلخ است

برای دیدن زشت ترین نگاه ها زیبا ترین دیده ها را

آنچنان به مسلخ پلشت هرزگیِ اندکی لذت نا آشنا آلود

که نه تنها تو

بلکه تمام پاکی های این خاک را

به هرجایی ترین حس کثیف آنی برد که

نه رفت آن را قطاری ست

و نه بازگشت اش را ایستگاهی

کدامین مسافر از این مسیر گنگ

و لزج که بوی ماندآبهای گندیده را با خود

از هرزگردی های بی مکان به مشام ها می کشاند ،

ارمغانی با آرزوهای محال به زیستگاه عمرش هدیتی کرد

که اینگونه مزاجمان را تر نموده است

کیست پیروز این بیراه های شیرین تر از

شادی معصوم لبخندی بر لبان صداقت

کدامین کتاب

در سوره هایش

آیتی از بارقه ی شاد کامی را

بر صورت این پسآب حزین حیوانی نگاشته است

گندمی ست که آدمی را

و سییبی ست که حوا را از بهشت براند

و اما در این نقطه اگر خدای را بخششی باشد

بر او نماز نخواهم داشت

نخواهم بخشید تو را

حتی اگر جرعه ای به یک کلام نادانی های انسانی از آن نوشیده باشی

-

۰۰:۵۵ – ۲۴ بهمن ۸۹ – حمید جولایی


بهمن ۱۸ ۱۳۸۹

حسرت من

کنارت می ایستم!

مرا نظاره کن!

بویم را می شنوی؟

صدایت می کند!

این نطفه تلخ بسته شده در خواب ، گاه و بی گاه من و توست

چه می خواهی؟

کودکت را نزاده رها خواهی کرد؟

حالا منم و این نوزاد نزاده در شکم مادر

که فرزندش را در شکم خویش کتمان کرده است

این من و این احساسات بسته در کوله بار رفتن ها

پاسخ ات را می شنوم

نوایی ست از دور دستان خانه ای که

خواستگاه کسانت را ارضا نمود است

با صدای لرزان از بغض ناگفته هایی که هر دم مرا رنجی  ست دوباره

: ( تو مرا ترک کرده ای نه من )

آه گل ناز من

پاسخ ات زخمه ی درد هرزه ای ست

که مرا تا پرتگاه دیوانگی به نظاره نشسته است

ای کاش کرده ام را پاسخم بود

طفل نادانم من

که شاید نادانی ام درک مرکبی ست از بی تو و با تو بودن

که همگان را به حیرت احمقانه ای وا داشته است

نهیبم میزنند این عُقلا که خود هیچ نمی دانند

و هیچ نخواهند گرفت درک خسته حسرت

آرمیدن در میان سینه خوبرویی که افسار لگامش به دست دیگری ست

تو مرا از دست داده ای و من استوره ی زایشم را

بتی که هزاران سال ساختنش را انتظار کشیدم

و سالها پرستش اش را

و حالا  منم و این نوزاد نزاده و خدایی که دیگرانش می پرستند

-

۰۲:۴۴ – ۱۸ بهمن ۸۹ – حمید جولایی


بهمن ۱۲ ۱۳۸۹

برای بهار

مرا می شناسی،

چند روزی میهمانت بودم

از لابه لای این همه میهمان سال و ماهت

از میان پری رویان و خوش قامتان میهمانخانه ات

چهره خموده ام را دیدی،

دل تنگی ام را شناختی

بوی نمور خطوط کج و مووج لبانم

که گاهی دستان پر سخاوت تو را

و گاهی دفتر کوچک پوسیده ام را سیاه می کرد را شنیدی

صدایم کردی،

فنجان پر از کلمات آسمانی ات را به من دادی

حالا مرا به یاد آوردی

به خاطر داری حروف ات سنگین ترن درد های درونی ام را بیدار می کرد؟

نترس!

نگران نباش!

گلایه ای نیست!

خواب این شیاطین خموش ، دردهای پیچیده بر رگان وجودم اند

که اندک اندک راه رسیدن هوای تازه بهار را از وجود کبودم می ربایند

بگذار با صدای نی لبک پری چهره ای از خواب هزاران ساله بیدار شوند

اسب ام را زین فولادین ببند لباسی از آتش بر تنم کن

از من روینه تنی بساز تا اهریمنان از بوی تو ، که بافه های تن پوشم کرده ای

به خاک بغلتند

بگذار هوای تازه ای از نسیم بهشت

در سرد ترین سالِ سی و چهارمین قرن زیستنم

همانند حضور لطیف باد لابه لای پرده های حریر

این وجود مسموم را غسل تعمیدی باشد

بگذار طنین اشعار صدایت که از عمیقترین نقطه وجودت

همانند نواله آتشی پر از درد

بر وجود ضعیف این پیر مرد هزاران ساله می تند

بیدارگر حس جوانه ای بر این شاخسار شکسته

در باد های طوفانی سالیان سال باشد

و رهایی را نوید آورد

می آیم و در کنارت می نشینم

به تماشای شکوفایی درختان

که مرا پیام ده بیداری سحر گاهان زیبایی خواهد شد

که شبهای تارک را پایانی ست به روشنایی

و تلالو روزی بهاری در اردیبهشتین ترین اردیبهشت تاریخ

اندکی آرام می شوم

به یارای جوشیدن الغاتی به مانند جوشش چشمه های کوهساران بهاری

تلنبار کلامی که سالیان سکوتم ارمغانم داد

گلویم را فنجان کلام تو ، تَر نمودست

و زبانم از نوای نغمه های تو گشودن گرفت

دیگر بغض کلام راه حظور هوای تازه زایش دوباره را نبسته

مرا زیستنی دوبارست

به تو اعتماد خواهم کرد

به صدایت

به کلامت

به حضور یک پارچه ات که تا بی انتهای بودن دستانم را رها نخواهی کرد

و من تمام حقیقت را بر همه بازگو خواهم کرد

به زایش دوباره ام اعتراف خواهم کرد

تا بدانند حظور نسیم بهار ، نوای زیستن است

باور کنند سکوت بهار نعره بلند سرماست

و بهار راه زایش دوباره است

-

۱۹:۳۹ – ۱۲ بهمن ۸۹ – حمید جولایی

به بهار که شاید نمیداند نغمه هایش حظور زندگیست حتا اگر در پس سردترین زمستانش ، نوازش آغاز کند.   بهارا از زایشت باز نایست که توقف ات ماندگاری سرماست.


بهمن ۹ ۱۳۸۹

دوست میدارمت

ناظم حکمت ران شاعر و نمایشنامه نویس ترک به سال

۱۹۰۱ در شهر سلانیک یونان به دنیا آمد و به سال ۱۹۶۳

 در مسکو دیده از جهان بر بست.

تلاش شد قطعه شعر ” Seviyorum seni “چنان درخور

آوازه شاعری نامدار همچو او ،به فارسی برگردانده شود.

بر خلاف شهرت وی ترجمه اشعارش در فارسی همانند

زاد روز و زادگاهش دچار اشتباهات فراوانی بوده است

که از آن باب ترجمه آقای احمد پوری در سر لوحه این موارد

جای دارد به نظر می رسد او ترجمه آزادی با برداشت آزاد

از اشعار ، در “کتاب تو را دوست دارم چون نان و نمک”

ارایه نموده است زیرا ترجمه شعر “تو را دوست دارم” که

نام کتاب را نیز گرفته است مملو از اشتباهات ترجمه و

زمان افعالی کلمات و صفات بوده است به عنوان مثال

در جمله اول ekmeği tuza banıp yer gibi کلمه banıp

در تمامی کتب به معنای فرو کردن اشیا سفت در مایعات

یا نمک ، فلفل و مواد مشابه می باشد.

این ایرادات در طی شعر و به طبع آن در کل کتاب به چشم می خورد.

SEVİYORUM SENİ

 

Seviyorum seni

ekmeği tuza banıp yer gibi

Geceleyin ateşler içinde uyanarak

ağzımı dayayıp musluğa su içer gibi

Ağır posta paketini

neyin nesi belirsiz

telaşlı, sevinçli, kuşkulu açar gibi

Seviyorum seni

denizi ilk defa uçakla geçer gibi

İstanbul’da yumuşacık kararırken ortalık

içimde kımıldayan birşeyler gibi

Seviyorum seni

.Yaşıyoruz çok şükür der gibi

NAZIM HİKMET

دوست میدارمت

 

دوست میدارمت

بسان خوردن نان که به نمک فرو می بردم

بسان نوشیدن آب با دهانم از شیر آب

به بیداری تب نیمه شب گاهان

بسان باز کردن بسته سنگین پست

که چه چیز و چه کسی نامعلوم

با واهمه و تلاشی شادمانه

دوست میدارمت

بسان اولین گذرم با هواپیما بر فراز دریا

بسان تکاپوی چیزهایی در درونم

هنگام فرود نرم تاریکی بر استانبول

دوست میدارمت

بسان گفتن شکر خدا زنده ایم.

ناظم حکمت 

-

۰۱:۵۵ – ۹ بهمن ۸۹ – حمید جولایی (برگردان شعر حمید جولایی)